|
یا ایها الذین امنوا استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم ...
|
تختم در حسرت آغوش من است.
وتنم در حسرت گرما کت می پوشد.
****
بلوغ ذهن من غصه عادت یک زن دارد.
کوله ام(( موسیقی غمناک بلوغ)) می برد.
****
رد عطرم روی کتابم
من صدای تپش حسرت دست هایت را می شنوم
و بیهودگی دلتنگی را می فهمم.
خوب می دانم که چرا فال حافظ من قصه فردوس می آید.
خوب حس می کنم حسرت یک دختر،برای دفتر خاطراتش را وقتی زن شد.
****
من با کوله ام و کتانی ام رد می شوم
از جای تنت روی شب.
و رنگ می زنند آبی روحم را با سرخی عادتم
و دوست داشتن طعم بزاق دهان می گیرد.
****
و چه کسی می داند من به خدایم تمنای چه می کنم؟
و سجاده ام بوی چه می دهد.
وچه کسی می داند بلوغ یک فکر زیر دوش چیست؟
مهر۸۸
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
((موسیقی غمناک بلوغ)): صدای پای آب سهراب سپهری
قدیسه وجودت وجدانش درد می کند. ناخن هایت را می جود.
و برزخ تو را در آغوش می کشد ، لبت را کام می گیرد و ناخن هایت...
مانده ای قدیسه را بکشی یا خودت را!
و راه حل دیگری هست قتل عام تو، قدیسه ات و برزخ!
و در تاریخ ثبت می شوید.
////////////
آرامش را در آغوش می گیرم و آرامش می کنم ،
آرامش مرا آرام نمی کند.
دندان قرچه ام ، خوابم را مکدر می کند.
/////////
قدیسه کلاهش را تا زیر چشمانش می برد،
گناهم را نمی بیند.
تصویر کودکی ام لبخند محوی می زند.
///////
و کسی فریاد می زند:
آرام باش کودک برزخی!
روزهايي ست كه كافيست مداد دستم بگيرم تا يادم بيفتد كه مي خواهم بنويسم. ولي هرچه مي آيد دغده خودم است و خسته ام از هرچه كه تكراري است و فشار مي آورد كه تكرار شود. از همه ي چيزهايي كه آگاه نيستند. فقط احساس و احساس و...آدم عاقلي كه هر روز تويه اتاقم راه مي رود همه جا با من مي آيد دنبال من مي آيد. حمام مي كند مي خورد مي خوابديا نه وقتي خوابم مثل خوره خوابم را مي خورد. تمركزم را خراب مي كند يك زنگ دستش گرفته و همين كه تمركز مي كنم زنگش را به صدا در مي آورد. روي عصابم است. هرچه من زمزمه كنم زمزمه مي كند. گرماي اتاقم را دوست دارد از دخمه من بيرون نمي رود .و اتاق لعنتي ام كه كولر كه نه پنكه سقفي هم ندارد، دارد خفه ام مي كند از گرما. آدمي كه آگاهانه آفريدمش لالايي خواندم تا بزرگ شود و حالا خواب را از من گرفته است.
گرمايي كه روز و شب نمي شناسد دانه دانه عرق مي شود و از سر و رويم مي بارد. تابستاني كه خبري از بازي و آدامس و پفك و گردش نبود و نخواهد بود و انگار قرار نيست ديگر باشد. و اين معني بزرگ شدن است شايد. انشايه اين تابستان واجب است. انشايه آدم هايي كه آمدند و ماندند در اين گرما جاخوش كردند و شايد هم از پا در آمدند.
آدم هايي كه زور هايه آخرشان را براي ماندن مي زنند و مودبانه جان مي كنند كه بمانند. و تلفني كه صبح زنگ مي خورد و از آن پشت مي خواند چه حريص از اين سويه خط لبريز از ننوشته هايم گوش مي دهم كه آدم هايش چطور از سقف بالا مي روند كلاف مي شوند و يا كسي كه از آفرينش آگاه متنفر مي شود. يا دستم نمي رسد كه تمامش كنم كه( من مست بودم كه سارا برام رقصيد).
كتاب هايم گرمشان است لباس هايه همه شان را بايد در بياورم . گرمايه اين تابستان كنه است. خانه شلوغ است . گرمم است. كتاب هايم را از جلدشان جدا مي كنم كه تمام روز دانه هايه عرق نشوند و راه بيافتند روي بدنم كه هيچ كدامشان حقيقت نشدند.
شهريور 88
نمي شود، امشب نمي شود
نمي شود كه افسانه شد
امروز ديگر نمي شود
مي گويند
ريشه ي افسانه ها راست است
ريشه ي ما؟
راست است اما هرز
پيچ خورده است
پيچ خورده ميان هزار واژه
هزار واژه گم شده ، دروغ
افسانه ها مي مانند
ما رفته ايم قبل از آمدنمان
تو تاكسي دربست گرفته اي
تا كجا؟
تا خانه؟
تا خدا؟
تا صبح؟
خنده؟
گريه؟
تا آدم هايي كه جيب شان را زديم؟
تا قبرستان؟
تا خوده مرده مان را دفن كنيم؟
تا صداي پر فرشته ها؟
يا صداي هميشه ي سكوت؟
تا ثريا؟
ماه؟
تا زن شدن؟
تا درد شدن؟
دربست تا كجا؟
تا دروغ درد مشترك؟
تا دروغ من و تو ما مي شود؟
برفكي مي شو تصوير دوباره ي دوست داشتن
از پشت عينكم نه ،اين بار چشمانم برفكي است
تبم برفكي است
وقتي مي آمدم كه پيدايتان كنم ميان هزار پستو.
وقتي كه روز چادرش را سر مي كرد آش و لاش
و شب سياه تر از هرشب،كه تو سياهش مي كردي، بوي گند...
دستم تند نمي شود لمس نمي كند اين كليد هارا.
وقتي مي داند كه زود است ببوسد سر انگشتانت را.
زخم جريحه دار نمي شود اگر درد نباشد اگر مرد نباشد.
هر رنگي كه باشد هر كتابي كه باشد به هربهانه اي كه باشد امشب را صبح مي كنم.
صبح مي كنم كه قدرتم وبزرگيم را به رخت بكشم. حتما خيال كرده اي كم مي آورم.
نه باز اشتباه كرده اي
باز رنجانده اي خواسته يا نخواسته كه اگر بپرسي مي گوييم خواسته
مي توانم بند بند ثانيه ها را برايت تجزيه كنم تمام و كمال برايت معنا كنم اگر بگذاري
اگر زبان به دندان بگيري
اگر شلوغ نكني
اگر ...
جسد خاطراتم را زیر تخت بیرون می کشم،
شبیه بیرون کشیدن ماه از میان ابرها.
خوب می داتم چرا گیره ی خرچنگی موی سرم شکست
دیگر تاب نوازشت را نداشت.
خودم را زیر تخت پنهان می کنم و خاطره می شوم.
و می خوانم((می خواستم ببینم چرا تویسنده ی ابله این کتاب هنوز نمی دونه که حتی فکر کردن به عجیب ترین و هیجان آور ترین و سخت ترین و پر معناترین اتفاق هستی هم ترس داره چه برسه به انجام دادنش.))
_بچه را می گفت وقتی که می آید تا در جریان زندگی باشد.شاید هم مادر بچه را که می خواهد جریان بدهد_
بعد یاد تو افتادم آمده بودی که جریان بدهی ولی گویا حس سختی سد را داشتی.
روی هر کتابی که دست می کشم خاطرتمان ورم می کند.
پلک هایم ورم می کند.
خاطرتمان درد می کند.
قلبم درد می کند.
قلبم درد می کند که هرشب طاق باز روی زمین می خوابم ،دستم را روی قلبم می گذارم ،نفس عمیق می کشم و...
جسد خاطرتمان را از زیر تخت بیرون می کشم.
شيشه عطرت شبيسه اتفاق تلخ زندگي روي تنت خالي مي شود.
آخر هفته ها ،يكشنبه ها، اميد فرارت ميشود. يكشنبه بغض داري.
هواي مطبوع تنت شرجي شده از اين...اسمش را چه بگذارم كه دلت خنك شود؟
من در انتظار پاسخ كامنت تاريخ گذشته ام . چشم به راهم.
كه سكوت ثانيه هاي بغضت مثل پتك به سرم ميخورد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
انگشت هايش را مقابل صورتم گرفت آنقدر نزديك كه داخل چشمم بود ، داد زد: چهارصدتا زياد نيست؟
پلك زدم خودم را مچاله كردم وچشمانم رابستم و روي زانوانم گذاشتم.
كمرش را راست كرد دستهايش را طرف مادر برد و بلندتر فرياد زد: تو بگو چهارصدتا sms زياد نيست؟
تير88
گلدان هاي مادر را كه آب مي داد يادش آمد از مادر همين گلدان ها مانده بود و آن فنجان هاي چاي با دهانه ي طلايي كه انگار كسي گلوي شان را گرفته بود داشت خفه شان مي كرد يك باره بعد از كمرشان تنگ مي شدند.
دستش را دور انگشت حلقه اش مي پيچاند اما چيزي در انگشتش نم چرخيد. دمپايي هايش سفيد بود نه نبود ، صورتي بود ، پيراهن شلوارش هم صورتي بود. صورتي هم رنگ لاك سارا. سارا مرد ، و او ميدانست كه سارا نمرد ، تصميم گرفت كه بميرد. اما كسي نگفت كه سارا... و او هم نگفت.
پدر گفت : (( خاك مهر مرده را سرد مي كند )). او ايستاده بود ، بقيه هم ايستاده بودند ، كسي لاك صورتي نزده بود كه سارا را خاك كردند ، كه خاك سارا را زير ناخن هاي زن هاي مسن ديد و ديگر لاك صورتي نزد.
مادر اشك مي ريخت و گلدان هايش را آب مي داد (( بيچاره مادرش ، بيچاره ، چه جوري تحمل كنه. ))
سارا مرده بود و او خبر مرگش را در خواب شنيده بود. و سر خاكش مادرش فرياد زده بود (( آخ قربان انگشتايه قشنگ دخترم كه حلقه به خودش نديد)) و دستش همان جا از حركت باز ايستاد ، نگاهش خيره ماند.
نگاه مي كرد ولي چيزي نمي ديد. سخت نفس مي كشيد. همه را كول كرده بود سارا را بعد از مرگش ، اشك هاي هميشگي مادر را ، داد و بيداهايه وقت و بي وقت پدر را. پشتش قوز شده بود حالا كسي نبود او را كول كند. چقدر مادر سعي كرده بود آن پيراهن و شلوار صورتي را از تنش بيرون بكشد لباس سفيد بخت نه بدبختي تنش كند.
مادر كه سخت نفس كشيد يك لحظه احساس كرد در تمام عمر با دستش گلوي مادر را گرفته بود و مادر اشك ريخته بود. گفت بيچاره مادر من چه جوري تحمل كرد؟
مادر كه مرد تنهاييش را در آغوش گرفت و بوسيد.
سارا كه تنها شد ، گذاشت هر كسي او را ببوسد و مرگ خوب او را بوسيده بود.
صدای بوق در گوشم می پیچد تصویر اتاق از جلوی چشمم محو می شود. گوشه ی خیابان پرتاب شده ام راننده سرش را از شیشه بیرون آورده نمی شنوم چه می گویید. بلند می شوم. از کنار خیابان عبور می کنم و می گذارم فرو خوردن بغضم با صدای تک تک بوق هایی همراه شود که به دنبال همان چیزی هستند که امروز برایش یک عمر را درون اتاقم گذاشته و آمده ام همراه شود. داخل تاکسی که می نشینم پاشنه های کفشم درمانده از بار سنگینی که با خود می کشند رها می شوند.چشمانم را برهم می گذارم بی آنکه من خواسته باشم پلکم می پرد که بگوید چند روز است که مدام به روزهای گذشته چشم دوخته.دیروز و امروزم را می برد وقتی می داند فقط برایم حال مانده است.و می ترسم که چشمانم را برهم بگذارم که حال را نیز از دست بدهم.دستم را به زیر چشم می برم و سعی می کنم با پودر سفیدکننده سیاهی و گودی را که خودم را انداخته ام داخلش بپوشانم.نگاهی به ناخن های دستم می کنم که همیشه به جای آنها مغزم را سوهان کشیدم تا امروز دیروز را بگذارم خانه و به میان این آدم های آشنا بیایم که گویی برایشان تازگی دارم. هنگامی که دستم را دراز می کنم تا کرایه را بدهم به جای راننده خودم چشم می دوزم به دست هایم که حتی آستین هایم امروز تنهایم گذاشته اندو حالا که مردمک چشمم نگاه راننده را می کاود مطمئن می شوم که او هم چشم دوخته.
آرام و آهسته راه می روم و ناباورانه به صدای کفشم گوش می دهم برای لحظه ای دلم خالی می شود که چگونه پا روی سرامیک های خانه اش بگذارم.موقع گذاشتن قرار تاکید کرد دفترم را فراموش نکنم می دانم که فقط قصد داشت باور کنم که امروز قرار است اگر کنارش بنشینم به خاطر آن شعر ها و نوشته هاست تا اگر خواست دستم را بگیرد بهانه ای داشته باشد. و نمی دانست که حتی وقتی می خواهم بنویسمشان به پیشانیم چین می اندازم و می گذارم مداد تمام خستگی ام را با خشکی اش به کاغذ بکشد.
چنارها از سر کوچه قد کشیده اند و انگار که چنارهای انتهای کوچه نوادگانشان باشند کوتاه شده اند.و حالا به یاد جزوه پرسپکتیو می افتم که صبح از کیف بیرون آوردم و حتی آن را درون قفسه نگذاشتم. و یا به یاد مجله ی پزشکی که تاکید بر کوتاهی نسل های جدید داشت و صبح گذاشتم دستم لیوان چای را برگرداند روی آن. آن ساختمان سنگی که از دور بلندتر ازهمه است می شناسم و انگار قد برافراشته که امروز مرا کوچک کند . می دانم که امروز سردی دستانم همراه با سردی این سنگ ها خواهد شد تا کسی احساس کند که باید گرمشان کند. گرمای روحم را در اتاقم حبس کردم که می دانم آن خانه را به آتش می کشد، شعله می کندو تمام شهر را می گیرد و اینجا به ما می رسد. مطمئن است پایم را توی سالن های این خانه می گذارم. که برایم هزارتویی شذه که هولم دادند داخل آن و حالا دنبال دستانی می گردم که مرا بیرون بکشد.
زنگ که می زنم خودش جواب می دهد می دانم که حالا دارد از آیفون نگاهم می کند و احساس می کنم دیگر مرده ام مانتو و کفشم تا این جا من را به قتل رسانده اند. واین قاتل روحم را او دوست دارد که اولین پله راوقتی بالا می روم تمام پله ها را پایین آمده است و می گویید امروز چه زیبا شدی. تمام روزها ی قبلی که پاییم را روی این پله ها نمی گذاشتم می دانستم که چه می شود. دستم خیس و سرد است و او انگار شعله ای آتش دور یک تکه یخ باشد دستم را گرفته که از پله ها بالا بروم مگر تمام پله ها را تا دیروز خودم بالا نرفتم و روزی سه هزار بار پله هایی را که او برای شرکتش ساخته است. اولین بار که او را در شرکتش دیدم همان آخرین بار شد که تن و روحم پیوند داشتند و اگر نه چرا امروزم روحم را حبس کردم و تنم را شبیه یک مانکن پوشاندم و آوردم.
من را روی این مبل تک نفره این سمت اتاق نشانده است و قرمزی آن فرو رفته در سینه ی این در و دیوار فرو رفته که همه شان امروز قد اعلم کرده اند.و اصلن این قرمزی مبل گرمم نمی کند. با سینی شربت باز می گردد. دستم بعد از برخورد با لیوان شربت سرما را به همه بدنم انتقال می دهد. خودش آن روبه رو روی مبل دو نفره می نشیند. می دانم که حالا آتش او به مراتب بیش تر از قرمزی مبل است. دهانش را باز می کند و چیزی می گوید و انگار من صدایش را از شهری دیگر دریافت می کنم که دهانش بسته است و خیره به من نگاه می کند ولی من تازه می شنوم که می گویید ((چرا چیزی نمی گویی؟)) می دانم که می داند ولی به خاطر خودش نمی خواهد بداند که من همه چیز را پشت در گذاشتم و آمده ام. ((از این جا خوشت آمد مطمئنم که الان پشیمانی که چرا بارها تا دم این در آمدی ولی زحمت بالا آمدن از این پله ها را به خودت ندادی.غروب را باید از این پنجره تماشا کرد شما شاعر ها که غروب را دوست دارین.)) کدام شاعر را می گویید همان که امروز صبح مرد؟ همان که من کشتمش؟((بلند شو بیا دنیا را از این پنجره تماشا کن)) می خواهم از روی این مبل بلند شوم ولی انگار پوست تنم مثل تکه های گچ خشک شده است و من با هر تکان کوچکی قالب خودم را می شکنم می ایستم پاشنه های کفشم نمی توانند این مجسمه گچی را تحمل کنند می نشینم و می گوییم که از همین جا هم می شود غروب را احساس کرد. و نمی گوییم برای مجسمه ها که غروب معنا ندارد.
شربتش را بر می دارد و ناچار مجبور می شوم که من هم جرعه جرعه بنوشم و او انگار سال هاست که تشنه است و دیوانه وار شربتش را سر می کشد.با لیوان شربتش به طرفم می آید و می دانم که چرا من را روی این مبل تک نفره نشانده.چشم دوخته ام به سرامیک های کف که قرمزی غروب خودش را روی سفیدی کف پهن کرده. که او می نشیند روی دسته ی مبل و دستش را می اندازد دور گردنم و که حالا همان روسری هم سرم نیست و می دانم دیگر هیچ چیزی برای بازگشتن به آن اتاق ندارم. هرچه می کنم مجسمه ام نمی شکند که بلند شوم شربتش را می نوشد و می گویید((این غروب این خانه شعر تو را کم دارد.)) بهانه ی دفترم را می کند. او حالا تقریبا کنار من نشسته و من منتظرم دستی بخواباند در گوشم تا از خواب بپرم.
حال این مبل هر دو نفر ما را در خود گرفته و انگار می خواهد به اجبار بگویید جا برای هر دو ما هست که من می دانم نبوده است .یکی باید برود. داشتم از شرکت هم به اجبار می رفتم که نرفتم و این خانه سنگی راهی برای ماندنم باز کرد. ماندنم و مردنم .می دانم قرار است چه بشود پس شربتم را تمام سر می کشم و می گذارم لب های او مانند فلزی داغ صورتم را بسوزاند. وقتی می سوزم می دانم که من مرده ام.